خاطرات یک بیوه و تفریحی که بعد از آن احساس گناه به سراغش میآید
" بعد از مرگ همسر اولم، احساس کردم دیگر نمیتوانم چیزی بنویسم. بیشتر اوقات آنقدر احساس خستگی و درماندگی میکردم که حتی نمیتوانستم نوشتن مطلبی را کامل کنم اما کمابیش و به طور پراکنده یادداشتهایی مینوشتم. اصلا فکر نمیکردم که بتوانم زنده از آن دوران بیرون بیایم تا اینکه بالاخره زندگینامه همسر مرحومم را تکمیل کردم.
کارهای شما ژانراهای مختلفی دارد، از ژانر وحشت گرفته تا حوزه ماورایی یا حتی داستانهایی برای کودکان. ایده این داستانها از کجا میآید؟ خیلی سخت است که دقیقا بگویی ایده یک داستان از کجا میآید. پیش از آنکه بخواهی داستانی بنویسی، گاهی باید چندین موضوع در ذهنت داشته باشی تا ایده اصلی را با به هم آمیختن آنها به دست بیاوری. فقط داشتن یک ایده در ذهن، کافی نیست. مثلا «پرنده کوچکی از بهشت» داستان دختر نوجوانی است که پدرش را از دست داده است. در واقع طرح اصلیاش را از پدر خودم گرفتهام و همینطور از دست دادنش، که در نیویورک اتفاق افتاد و من هم در داستانم از آن استفاده کردم. در واقع از اتفاقی که در واقعیت رخ داده بود، داستانی خیالی ساختم. من همیشه دوست داشتهام که همهچیز را همانطور که برایم رخ داده، بنویسم. ایده اصلی بعد از موقعی که به ساحل جرسی رفته بودم، به ذهنم خطور کرد. این داستان در واقع اثری است هم ادبی و هم سمبلیک. جایی واقعی که در عین حال، جایی است غرق در رویاهای درخشان و فریبنده. همان موقع بود که این دو، در تخیل من با شعری عاشقانه از باربارا آلن، که برایم خیلی نوستالژیک و خاطره انگیز است و من اغلب خیلی ناخودآگاه آن را زیرلب زمزمه میکنم، همراه شدند و همه با هم موضوع این داستان را شکل دادند. این داستان در مورد دختری است 16 ساله که در خانه مردی متمول کار میکند.
شاید بتوان گفت که طرح کلی و یادداشتهای اولیه «دوشیزه زیبا» همه در یک سال اخیر به وجود آمد. من حتی وقتی که به سفر میروم، همه یادداشتها و ایدههای جدید داستانهایم را همراهم میبرم. وقتی داستان را شروع کردم، نوشتن طرح اولیه دو ماه بیشتر طول نکشید و بعد از آن بیشتر وقتم را به بازنویسی آن اختصاص دادم. من اغلب خیلی فشرده مینویسم و بعد زمان زیادی را برای بازنویسی اثر میگذارم.
شاید شگفتزده شوید، اما حدودا 10 روز پیش نوشتن آن را تمام کردم و نامش را گذاشتم «خاطرات یک بیوه». نوشتن چنین داستانی از نظر روحی و احساسی خیلی برایم دشوار بود، اما الان خیلی خوشحالم که از پس آن برآمدم.
سال گذشته، بعد از مرگ همسر اولم، احساس کردم که دیگر نمیتوانم چیزی بنویسم. اصلا نمیتوانستم روی چیزی تمرکز کنم. بیشتر اوقات آنقدر احساس خستگی و درماندگی میکردم که حتی نمیتوانستم نوشتن مطلبی را کامل کنم. اما کمابیش و به طور پراکنده یادداشتهایی مینوشتم. نه برای داستان خاصی، برای روزنامهای یا در دفتر خاطراتم. اصلا فکر نمیکردم که بتوانم زنده از آن دوران بیرون بیایم. گردش زمان در این زندگینامه هم مربوط به سه ماه از آن روزهای پرغم میشود؛ سه ماهی که برای من به اندازه سه سال گذشت. زندگینامه بیش از 400 صفحه شد. درست با شروع نوشتن آن خاطرات، انگار دوباره توان نگارش را به دست آورده بودم؛ اما فقط در حد یادداشتها و داستانهای کوتاه. در همان دوره چندین داستان کوتاه در مورد از دست دادن، غم فقدان و تلاش برای زنده ماندن هم نوشتم ـ انگار همین دیروز بود ـ همانطور که همیشه تصور میکردم، این ما نیستیم که موضوع را برای نوشتن انتخاب میکنیم، بلکه این خود موضوع است که سراغ ما میآید و ما را انتخاب می کند.
ترسی که همه دارند، وحشت اینکه زندگیام معنا و اهمیتش را از دست بدهد.
تب و سرخک. من تقریبا نیمه جان روی تخت افتاده بودم و پدر و مادر جوان و مضطربم را میدیدم که دور من پر پر میزدند و نمیدانستند چه کار باید بکنند. آن موقع من حدودا چهار ساله بودم.
گزیده شعرهای امیلی دیکنسون.
بله! از پنجره بیرون را دید زدن و وقت تلف کردن. - اگر میتوانستید گذشتهتان را ویرایش کنید، چه چیزی را تغییر میدادید؟ یک نویسنده هیچ وقت نمیتواند قسمتی از گذشتهاش را پاک کند یا تغییر بدهد. چون در واقع با این کار بخشی از دوران خلق آثارش را پاک کرده است. مثلا من و همسر اولم ـ ریموند ـ 9 ماه اول زندگیمان، جهنمیترین روزهای ممکن را داشتیم. اما در طول آن دوران که به نوعی میشد گفت که انگار تبعید به جایی دور از هر گونه تمدن بود، من طرح اولیه نخستین رمانم را کامل کردم. - مهمترین درسی که از زندگی گرفتهاید چه بوده است؟ اینکه مرا طوری تربیت کرده که همیشه در برابر دیگران دلسوز باشم و همدم. *** شایان ذکر است اوتس دانشنامه فوق لیسانس خود را در رشته ادبیات با درجه ممتاز از دانشگاه ویسکانسین گرفت و در همان جا با ریمون جی. اسمیت آشنا شد. سال 1962 پس از ازدواج با وی در دیترویت اقامت کرد و از سال 1968 به تدریس در دانشگاه وینسدور کانادا پرداخت. او در سال 1976 برای تدریس رشته ادبیات خلاقه در دانشگاه پرینستون به نیوجرسی رفت و در همان جا به عنوان استاد ممتاز در علوم انسانی معرفی شد.
|
|